...
بهزاد:نمی یای طرف ما؟ شامی، نهاری ... در خدمت باشیم
مهدی: (اسم شهر ما)؟
بهزاد :آره.
مهدی: خیلی دوست دارم ، اگه شد میام . قبلش خبر میدم. در ضمن وبلاگتو هم دیدم «توبه کن!»
بهزاد: هنوز شروعشون نکردم . ـ نظر بذار
مهدی: اگه با این سیاق میخوای ادامه بدی ، وقت تلفی!
بهزاد: ما حرف دلمونو میزنیم ، هر چه میخواد بشه
مهدی: حرف باید روشنگر باشه نه افشاگر
بهزاد: ما معتقد به هر دو تاشیم
مهدی: حرف باید چاره ساز باشه و دردی از جامعه دوا کنه
بهزاد: فهموندن درد به بعضی ها نیمی از دوای درده !
مهدی: به چه قیمتی!؟ پس تکلیف نیمه پر لیوان چی میشه ؟
بهزاد ک بذار عیبها رو خودی ها بگن نه غیر خودی ها
مهدی: که هم خودی ها دلسرد بشن ، هم غیر خودی ها ها سو استفاده کنن.
بهزاد: من حداقل خدمتی که میتونم به انقلاب بکنم اینه که بسیجی باشم و از اشتباهات مبرا باشم
ــــــ شما درست عمل کنین تا نه کسی دلسرد بشه و نه کسی سو استفاده کنه و یکی مثل ما هم بشینه انشای خودشو بنویسه ، در ضمن اگه ما نگیم همون نیمه پر لیوانو هم سر میکشن.
مهدی: ما که معصوم نیستیم ، تا اینجاشم از شماها یاد گرفتیم ، در ضمن چاقو دستشو نمی بره! مگه نه؟
بهزاد: شما تا جایی از ما یاد گرفتین که موافق نظرتون بود، از اون به بعد چی؟
مهدی: مگه خود شما اینجور نبودین؟ شما هم کلیاتو یاد گرفتین !
بهزاد: اما ما اشتباهاتمونو فهمیدیم، تا خواستیم ....
ـــــــ مکن ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردمو دیگر نمی کنم
مهدی: کی فهمیدین؟ چطور فهمیدین؟ بعد از سه سال یا چهار سال؟ دیگه فرصت برا اصلاح نبود ! مگه نه؟ تا اینجاش هم هر چی هست خواست خود شما بود!
بهزاد: بهر حال جلوی ضرر رو هر وقت بگیری، فایدست. در ثانی شما ها اگه باور میکردین که ما ها اشتباه کردیم و تکرارشون نمیکردین، بهتر نبود؟ ثالثا اشتباهات الان شما از اشتباهات اون موقع ما کمتر نیست و بیشتره. خیلی جاها اگه ما کار نمی کردیم ، مفید تر از کارکردن شماهاست
مهدی: باشه، بعدا صحبت میکنیم فقط مطلب اس ام اس آخریتو به یاد داشته باش .
بهزاد: دارم
با تشکر از یکی از رفقایم مهدی