تبليغاتX
کاغذ خط دار

کاغذ خط دار

جایی برای تمرین نوشتن

اشتباهی ها

می دانید دوستان؛

عموماً مردم

عشوه گری را با با کلاس بودن اشتباه می گیرند

فحش به نظام را با سیاسی بودن

بی خدایی را با روشنفکری

لاس زدن را با دل پاک

یک کارمند دون پایه شهرداری را با نعوذ بالله خدا

استفاده از لغات غربی و ایسم دار را با زیاد دانستن

دیدن فیلم های زبان اصلی را با یادگیری زبان بیگانه

پول را با خوشبختی

تویوتا کمری را با زندگی

حساب جمهوری اسلامی را با حساب دین خدا

مطرب لهو و لعب را با هنرمند

موسیقی را با آرامش قلبی

دزدی و دغل بودن را با زرنگی

گناه را با شادی

و

در یک جمله

آسایش را با آرامش
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

بدون شرح

بنام خداوند ارزانی ها

-         اندر روزگاری که از زور گرانی و تورم ، فرت و فرت نمایشگاه ها و فروشگاههایی در باب مبارزه با گرانی راه اندازی بشدندی؛ حقیر کوچکترین به اتفاق اهل منزل که اتفاقا از اهالی صنف  نیمه آسیب پذیر (مستضعف سابق) جامعه می باشیم راهی نمایشگاهی از همین قطار شدندی.

-         سر مان به کار خودمان آغشته بودندی و خفن سرگرم چانه زدن بر سر مثقالی برنج ؛ که به ناگاه گویی قیامتی بر پا گشت از برای برای جوانکان عضب و آشفته ی شهر

-         «دین گ، دین گ»

کانه که حضرت اسرافیل به یکباره دو صورش را دمیده باشد، جوانکان شهر همی بمردند و زنده شدند و داستانهای لیلی و زلیخا و شیرین به یکباره  بر سر همگی هوار شدندی ومردکان نو عروس و کهنه عروس از یار خود غافل شدندی و رو به منزل دوست روان و بر جلوه یار نگران، آنچنان که نوعروسان از پی عشوه و ناز از برای شویکان، لیک نرود میخ آهنی در دل سنگ شده از برای ناز دخترکان، و به ناچار از پی ایشان، له له زنان، همچو توله آهویی از تبار تشنگان

و گویی که به یکباره جوانکان شهر از از پی اتاق اینفرمیشن(information) همچو بچه بزی که از فرط عطش بدنبال مادرش، میدویدند و له له زنان این سوی و آن سوی می جستند.

-  و صور بانو حضرته  ی اسرافیله بدین محتوا بود که: قدم فرمایی جناب آقای دکتر (نماینده شهر) و آقای دکتر(دیگر نماینده شهر) باعث افتخار برگزارکنندگان نمایشگاه شد. (تصور بفرمائید با کلی ناز و عشوه و مامانم اینا)

آخر این مردکانی که نام دکتر بر آنها افتخار داد هر دو آخوند نیز بودند

-         در آن لحظه آنقدر سرگرم عشوه آن دخترک احتمالا زیبا بودم (بخوانید بودیم) که از این مهم فراموش بکردم لیکن همان که از آن نمایشگاه و فکر صدای آن دخترک فارغ شدم بیاد آوردم که چگونه بود آن مردکان که آخوند بودند و به ملایی شهر ، شهره.  و عجب حالی آن دخترک شعبده باز به آنان بداد که هر دوی آنان عطای ملایی را به لقای حکیمی ببخشیدند و و آنچنان که شاعر فرموده بود که: «به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد» و این زیبای نهان از دیده ها چگونه به غمزه ای سمعی هر دو را به دکترایی افتخاری مزین نمود و صدا از صدا بر نخواست ، بجز آن جوانکانی که با صدای او گیسوان بر آشفتندی و گریبان چاک بدادندی ودر حلقه مریدان زلف او جمع بگشتندی و با ناله «تو عزیز دلمی» گویان رو بسوی خانه دوست نگران بشدندی و بر در میخانه ی یار نعره ای بزدندی و در دم جان بجان آفرین تسلیم بکردندی!!!؟

-         با اجازه یک بندی هم از حال آن دخترک شیرین سخن فارغ شویم و به سابجکت  (subject) مطلب بپردازیم

-         یک سئوال : آخوندی بهتر است یا دکتری و انسان به کدام مفتخر تر؟

-         .... و بیچاره دخترک بگمانش که چه هندوانه ای(بخوانید هندوانه هایی) بر زیر بغلان مبارکان حضرتان عالیجنابان بتپانند؟؟؟!

با تشکر از حضرت حافظ (علیه رحمه)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط بهزاد  | 

رفع یه سو تفاهم

خدمت آقا سعید

بخشید  اگه من اون پستو پاک کردم (و به مثابه اون نظراتشم پاک شده بود) دلیل خاصی نداشت شاید یکی از دلایلش نزدیک بودن نظر من و شما در مورد این بوده که بسیجیها بیشتر باید مواظب خودشون باشن(البته اونهایی که اسم بسیجیرو خودشون میذارن). ور نه .....

گر ما ز سر بریده می ترسیدیم                                         در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

خیابان

بسم الله

حدودا اوایل زمستان بود با یکی از بچه ها خیابان حافظ رو به سمت پایین طی می کردیم. صندلی جلو نشسته بودم ، سرم به مرتب کردن کاغذ ها گرم بود اما زیر چشمی هوای بیرون ماشین رو هم داشتم.

احسان صحبت میکرد و از برنامه ای که قرار بود انجام بدیم می پرسید و من هم چون برنامه مربوط به جنگ و شهدا بود و برام مهم تلقی میکرد به همین خاطر سعی می کردم سئوالهای احسان رو بپیچونم و ادای متفکرا رو در بیارم .

بخاطر ازدحام اتومبیلی  که بود آروم از پل کالج گذشتیم و چون مبی خواستیم به سمت راست بپیچیم احسان گفت هوای سمت راستو داشته باشم . شیشه رو پایین دادم و دست راستم را به نشانه ی اجازه ی عبور جلوی سایر ماشینها می گرفتم . به منتها الیه سمت راست که نزدیک شدیم صدای ضعیفی توجه ما و دو سه تا عابر پیاده اون نزدیک رو بخودش جلب کرد . یه خورده که دقیق شدیم دیدیم که یکی فریاد می گشید که:«بخوابید، حاجی بچه ها رو بکش عقب، عراقی ها دور مون زدن و ... » طرف انگار که مردم رو نمی دید و این سمت و اون سمت می رفت اما بعضی ها همین که می فهمیدن اون بنده خدا موجی شده ، به نشانه تاسف سری تکون میدادن و رد میشدن . یه سری هم همون سرشون رو هم تکون نمی دادن و رد میشدن. یه سری هام که انگار دیوونه دیده باشن، میخندیدن ولی کاری که بین همه مردم مشترک بود، رد شدن بود. و اینکه کسی فکر نمی کرد اون چرا باید موجی شده باشه.

انگار که قضیه برای هیچ کس مهم نبود .اما قضیه برا ی من مهم بود چون تا بحال موجی ندیده بودم . حالت ترحمی بهم دست داد نه به این خاطر که اون موجی شده بود و از این جماعت جدا افتاده بود. بیشتر به این خاطر که اون بخاطر همین جماعت این طوری شده بود.

ما هم مثل بقیه از اونجا رد شدیم

- اما حالا که فکر میکنم می بینم اون که این کار رو بخاطر جماعت نکرده و بخاطر خدا کرده و خدا هم برای مزد این کارش اونو هر چند روز یکبار از این شهر کثیف و پلشت جدا می کنه و می بره کویر، می بره آسمان، می بره بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

اتوبوس

بسمه تعالی

- سوار اتوبوس خط ولنجک تجریش بودم که به سمت خونه بیام ، هنوز زیاد از دانشگاه دور نشده بودیم که سر چهارراه یمن تو یه ترافیک عجیبی گیر افتادیم

- من رو صندلی پشت سر راننده نشسته بودم و  کسی بغل دستم نبود . اتوبوس تقریبا خلوت بود ، اونطرف، رو صندلی ردیف اول یه آقایی نشسته بود که با اینکه موهاش سفید شده بود، نشانه هایی از جوانی را می شد در او پیدا کرد. چاق و گرد و تپل اما خپل نبود ، رو همون صندلی حسابی عقب و جلو می شد انگار که اصلا بلد نیست رو صندلی اتوبوسهای ایرانم بشینه . کنار راننده یه آقایی رو میله نشسته بود که یه دستشو از میله بغل صندلی راننده و دیگری رو هم از میله زیر خودش گرفته بود و آروم داشت با راننده صحبت می کرد .

- به ترافیک که برخورد کردیم همه پکر شدند ولی هر کدوم عکس العمل های متفاوتی نشون می دادند یکی فرصتو مهیای خواب دید و روی صندلی خودش لم داد و سرشو گذاشت رو شیشه و چشماشو بست . یکی دیگه که گردن دراز کرده بود برای اینکه از شیشه ی جلوی اتوبوس ببینه که چه خبره ، نمی دونم که چیزی فهمید یا نه که اوف بلندی گفت و سرشو برگردوند سمت شیشه کناری و دستشو رو سینش زنجیر کرد و به بیرون خیره شد. یکی شروع کرد برای بغل دستی اش که انگار حوصله ی هیچی رو نداشت غر و غر کردن و اونم فقط میگفت بله حق با شماست!

این آقای قصه ی ما که رو صندلی اونطرفی نشسته بود همین که دید بهانه خوبی برای صحبت کردن با راننده و ایراد نظرات خودش راجع به مسایل جهانی پیدا کرده از صندلی ای که بهش تکیه داده بود جدا شد و دستشو ستون کرد به میله ی جلوی خودش و همون طور که جلو اتوبوسو با نگاههای کنجکاوانه ای زیر نظر داشت با صدای بلندی که حتی تونست چرت خانومی رو که صندلی آخر نشسته بود پاره کنه گفت:

-         آقای راننده ! چی شده ؟ چه خبره؟ بابا اینجا که هیچ وقت ترافیک نبود !؟

-         راننده هم جواب داد : مثل اینکه برق رفته و  چراغهای راهنمایی کار نمی کنه. ماشینها رفتن تو هم و ترافیک گره خورده!

-         یارو دوباره پرسید: مگه مامور نداره!!!؟

-         راننده که آرنجشو گذاشته بود رو فرمون و با کلافگی با کف دستش صورتشو میمالید؛ گفت: می بینی که نیست.

-         آقای قصه ما سعی کرد گردن کلفتشو بیشتر دراز کنه  تا به بقیه نشون بده که داره دنبال مامور میگرده : آره نیست و بعد ادامه داد : بابا اینا هر روز کارشون همینه ، معلوم نیست کدوم قهوه خونه ای دارن چایی می خورن ؟ اصلا هیچکی به فکر ملت نیست ؟ و همه به فکر پر کردن جیب خودشونن

و بعد یه سکوت کوچولو و ادامه داد اینجا هر روز همین وضعه ، هر روز ترافیکه و بد بختی

- من که  تریپ روشنفکرا نشسته بودم و در احوالات بقیه نگاه میکردم ، جا خوردم که این بابا همین چند ثانیه قبل میگفت که اینجا از این خبرا نبود و الان به این نتیجه رسیده بود که هر روز همین وضعه

با تشکر از شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

یکی بجای همه

بسم الله

خواستم یکه و تنها پا به عرصه ای بگذارم که سخت پیدا میشه کسی که از این عرصه خوشش بیاد.

-         تا آدم میره به یه دختری که موهاش بیرونه و مانتویه تنگی پوشیده، بقول خودشون گیر بده ، یه بابایی به کناری میکشدتو انگار که بچه یتیم باشی شروع به نصیحت کردن میکنه و میگه که پسرم  انقدر کوتاه فکر نباش و اینطوری نباش که مثل مگس فقط بری روی زشتی های مردم بشینی و این بابا که بهش گیر میدی شاید دلش پاک باشه و ....

-         ولی اگه همون بابا رو تو یه تاکسی ببینی، میبینی که کانه مگس نشسته روی کثیفی های دولت و حکومت یه ریز هر چی اشتباه از دولت و حکومت  و آخوند و ملا  دیده و یا شنیده و یا حدس میزنه لیست کرده و ایراد میکنه انگار نه انگار که رفته روی کثیفی ها نشسته

-         چند روزیه که رفتیم تو کار ساختمان سازی ،

-         آهای ملت،        آی مردم ،              آی زنبور،          آی پشه ،            آهوی مگس،

قیمت آهن داره ارزون میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

متن کامل مناظره اس ام اسی با «یکی» از دوستان درباره محتوای کاغذ خط دار

...

بهزاد:نمی یای طرف ما؟ شامی، نهاری ... در خدمت باشیم

مهدی: (اسم شهر ما)؟

بهزاد :آره.

مهدی: خیلی دوست دارم ، اگه شد میام . قبلش خبر میدم. در ضمن وبلاگتو هم دیدم «توبه کن!»

بهزاد: هنوز شروعشون نکردم .   ـ  نظر بذار

مهدی: اگه با این سیاق میخوای ادامه بدی ، وقت تلفی!

بهزاد: ما حرف دلمونو میزنیم ، هر چه میخواد بشه

مهدی: حرف باید روشنگر باشه نه افشاگر

بهزاد: ما معتقد به هر دو تاشیم

مهدی: حرف باید چاره ساز باشه و دردی از جامعه دوا کنه

بهزاد: فهموندن درد به بعضی ها نیمی از دوای درده !

مهدی: به چه قیمتی!؟ پس تکلیف نیمه پر لیوان چی میشه ؟

بهزاد ک بذار عیبها رو خودی ها بگن نه غیر خودی ها

مهدی: که هم خودی ها دلسرد بشن ، هم غیر خودی ها ها سو استفاده کنن.

بهزاد: من حداقل خدمتی که میتونم به انقلاب بکنم اینه که بسیجی باشم و از اشتباهات مبرا باشم

ــــــ شما درست عمل کنین تا نه کسی دلسرد بشه و نه کسی سو استفاده کنه و یکی مثل ما هم بشینه انشای خودشو بنویسه ، در ضمن اگه ما نگیم همون نیمه پر لیوانو هم سر میکشن.

مهدی: ما که معصوم نیستیم ، تا اینجاشم از شماها یاد گرفتیم ، در ضمن چاقو دستشو نمی بره! مگه نه؟

بهزاد: شما تا جایی از ما یاد گرفتین که موافق نظرتون بود، از اون به بعد چی؟

مهدی: مگه خود شما اینجور نبودین؟ شما هم کلیاتو یاد گرفتین !

بهزاد: اما ما اشتباهاتمونو فهمیدیم، تا خواستیم ....

ـــــــ مکن ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم     صد بار توبه کردمو دیگر نمی کنم

مهدی: کی فهمیدین؟ چطور فهمیدین؟ بعد از سه سال یا چهار سال؟ دیگه فرصت برا اصلاح نبود ! مگه نه؟ تا اینجاش هم هر چی هست خواست خود شما بود!

بهزاد: بهر حال جلوی ضرر رو هر وقت بگیری، فایدست. در ثانی شما ها اگه باور میکردین که ما ها اشتباه کردیم و تکرارشون نمیکردین، بهتر نبود؟ ثالثا اشتباهات الان شما از اشتباهات اون موقع ما کمتر نیست و بیشتره. خیلی جاها اگه ما کار نمی کردیم ، مفید تر از کارکردن شماهاست

مهدی: باشه، بعدا صحبت میکنیم فقط مطلب اس ام اس آخریتو به یاد داشته باش .

بهزاد: دارم

                                                                                                با تشکر از یکی از رفقایم مهدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

تقديم به سربازي فداكار

اقا ما مخلص دوستانيم، خفن زندگي جديد منو سه بخش عملگي، علافي تو سيستم بروكراسي(كه يه چند تا قضيه توپشو بعدا ميذارم همينجا) و لحظات تنهايي تشكيل داده. تنها سختي اين روز ها مربوطه به لحظاتي كه ياد كانكس و بسيج و دانشگاه و رفقا مي افتم. اين نوع زندگي كردن رو چون وقتم سراسر پره دوست دارم. اميد دارم همه رفقا رو امام رضا بطلبه و ما هم به فيض ديدار دوستان نائل بشيم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

بسیج ؛ چیستی و هستی

بسمه تعالی

 

تو یه روز نامه یه مطلبی از قول فرمانده سپاه نوشته بود که من را سخت بر اشفت و به فکر فرو برد«بسیج به بدنه رزمی سپاه وارد می شود»

-     مگه اصلا بسیج  یعنی چه؟ مگه بسیج یک حضور رسمیه؟ مگه بسیج در حقیقت خودش چیزی غیر از کل ملته؟ مگه اون زمانی که امام فرمان تشکیل بسیج 20 میلیونی رو داد تو نظرش چیزی غیر از کل ملت بود؟

-     اصلا چرا امام فرمان تشکیل بسیج رو داد ؟ مگه به این خاطر نبود که چون ارتش سر پا نبود و سپاه هم تازه تشکیل بود و جنگ شروع شده بود امام گفت که مردم بسیج شن برن از مملکت دفاع کنن!؟

خب حالا که مملکت هم سپاه بزرگی داره و هم ارتش منظمی؛ حالا چرا باید بسیجی ها رو که اغلب یا دانش آموزند یا دانشجو و یا کارگرند یا کارمند از کارشون بزنیم و ببریم جای دیگه؟  اگه خوب تامل کنیم می بینیم که داره بوی سو استفاده از آمادگی همیشگی بسیجی ها می آد!!!؟

 درسته که اگه جنگ بشه و سپاه و ارتش نتونن از پس دشمن بر بیاند و مملکت به خطر بیفته وظیفه همست که از مملکت دفاع کنند اما این بد رسمیه که تا هر جا کاری شروع بشه اول بسیجی ها رو به صف کنند مثل مبارزه با فلج اطفال ، درختکاری و جنگ ...

چقدر بد عادت شدن بعضی ها؛ با چهار تا جمله بسیجی های غیور و دریادلان جان بر کف و از این دست جمله ها بخواهند از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنند و حقوقشونم  سر جاش باشه، تازه بماند که همین بسیجی های غیور و غیرتمند و دریا دل پشت درب اتاق همین آقایون چند ده ساعت باید معطل بشنن.

-     اصلا به نظر من تشکل رسمی کردن سیج بعد از قطع نامه 598 همون قدر بی معنی است که ناتو بعد از فروپاشی شوروی ؛ وقتی که جنگ شد امام گفت هر کی میتونه تفنگ دستش بگیره باید بره جبهه، که بهش گفتن بسیج. جنگ که تموم شد بسیج هم باید به زندگی عادی خودش بر می گشت تا هم دستمایه تنبلی بعضی ها نشه و هم ...

-     حالا بسیج دانشجو و طلبه یه چیزی؛ چون میدون جنگ عوض شده نبرد هم آدمای خودشو می خواد. اما بسیج شهری ماندنش معنی نداره.

-     اگه اشرار از مرزهای شرقی مملکت میان داخل، مملکت نیروی انتظامی داره. اگه شورش خیابونی میشه، مملکت پلیس ضد شورش داره . اگه روز درختکاری میشه مملکت جهاد کشاورزی و محیط زیست داره . اگه فلج اطفال و هپاتیت اپیدمی میشه مملکت دکتر و پرستار داره و حتی اگه جنگ میشه مملکت ارتش و سپاه داره. تازه اگه رئیس جمهوری مردمی میشه و می خواد مناطق محروم و کپر نشین و بسازه ، مملکت عمله و بنا داره  و اگه هم کمه سرباز بیکار که فراوون ریخته بجای بسیجی اونهم اغلب از نوع دانشجوش می تونه از اونا استفاده بکنه

-         آخه با معرفت؛ بسیجی ها کار های واجبتری دارند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط بهزاد  | 

معذرت خواهی

مدتی در کار ما تاخیر شد                          مدعی در غیبت ما شیر شد

با تشکر از همه دوستانی که قابل دانستند و با نظر هاشون مفتخر کردند. شرمنده چند روزی در گیر اساس کشی و این جور مسایل بودیم (مستاجری یه دیگه!)و دسترسی به اینترنت مقدور نبود. انشا الله از این به بعد سریعتر  به روزش می کنم. نه دلم چرکه و نه قلمم خشک و نه اونقدر تنبل که محتاج معجزه باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط بهزاد  |